![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:16 توسط مهراور |
|
|
ای نوبهار عاشق، آمد بهار نو خیز ای بت بهشتی آن جام می بیار نقش خورنق است همه باغ و بوستان این چون بهارخانه چین پر ز نقش و چین آن افسر مرصع شاخ سمن نگر وان پرده موشح گلهای کامگار گلبن عروس وار بیاراست خویشتن ابرش مشاطه وار همی شوید از غبار آن لاله بین نهفته درو آب چشم ابر گویی که جامهای عقیق است پر عقار یا شعله های آتش تیز است اندر آب یا موج های لعل بدخشی است در بهار پیرامنت به آب دو دیده چو آبگیر پیراهنت ز خون دلم همچو لاله زار نی در وصال روی تو ای دوست دسترس نی بر دریغ و حسرت هجران تو قرار هر قطره ای کز آب دو چشمم فرو چکد گردد ز آتش دلم اندر زمان شرار روزی هزار بار به پیش خیال تو دیده کنم به جای سرشک ای صنم نثار از تو به یاد روی تو خرسند گشته ام زان پس که می بداشتمت در دل استوار گر یک نفس فراق تو اندیشه کردمی گشتی ز بیم هجر تن و جان من فگار اکنون تو دوری از من و من زنده مانده ام سختا که آدمی است بر احداث روزگار ما را چو روزگار فراموش کرده ای جانا شکایت از تو کنم یا ز روزگار شرطی است مر مرا که نگیرم به جز تو دوست عهدی است مر مرا که نخواهم بجز تو یار گر کالبد به خاک رساند مرا فراق در زیر خاک باشمت ای دوست دوستدار امیرالشعرا عمعق بخارایی ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:8 توسط مهراور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|