تبليغاتX
بگذار و بگذر
ساده ازت دل میکنم به وقتش
آتیش به جونت میزنم به وقتش


به وقتش میرم و تنهات میذارم
به وقتش اشک تورو در میارم
منم بهت دروغ میگم یه روزی
میدونم آتیش میگیری میسوزی
وقتی بهت بدی کنم یه خورده
تازه میفهمی بازی رو کی برده

ساده ازت دل میکنم به وقتش
آتیش به جونت میزنم به وقتش
به وقتش به وقتش


وقتش که شد بهت میگم کی هستم
بهت میگم منتظر چی هستم
رنگ سیاه زدی به روزگارم
میخوام تلافیشو سرت درآرم
منم میشم مث خودت به زودی
اما بدون مقصرش تو بودی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:6  توسط مهراور | 


دیگه به کوچه،پس کوچه های لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری،

دیگه بودنت در رویا هایم، آنقدر گنگ است که نمی جویمت.

سنگینی نگاه خیره ات را مدتهاست که حس نکرده ام .

من گیج و مبهوت، که چگونه فراموش کرده ای؟!

من نگاه اشک آلود و ملتمسانه ام را در این واژه ها انباشته ام که شاید ....

دیگه چشمام از ندیدن چشمان تو هراسیده است.

و دستانم بیش از هر زمانی ، نام تو را قلم می زنند .

و در این سایه سنگین رویا ها، با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم

نگاهت را جادویی می کنم، که شاید با دیدن تصویر چشمهایت،چشمانم را بخاطر آوری .

تا به حال نوشته بودم که؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بخاطر نمی آورم ، نه !

پس اینبار برایت می نویسم :

گاه چنان پریشان و مبهوت می شوم که شاید ها در باورهایم ریشه می زنند.

ولی باز ، در آخرین لحظه تکرار می کنم که ، حتی اگر چشمانت غریب بنگرند.
می‌ جویمت هنوز ،

حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ تاریکی قادر نخواهد بود تو را در کوچه ،پس کوچه های رویاهایم گم نماید.

و این برای یک عمر عاشق بودن و شیدایی کردند کافیست.

شاید در ورای این جملات می خواستم به تو بگویم :
دلتنگت شده ام ، به همین س ا د گ ی .


http://www.d-pixx.de/wettbewerb/04_2006/3_Feddersen_Im_Laufe_des_Fruehlings.jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 19:12  توسط مهراور |