![]() |
![]() |
|
|
با همه بي سرو سامانيم، باز به دنبال پريشانيم طاقت فرسودگيم هيچ نيست، در پي ويران شدني آنيم آمده ام بلكه نگاهم كني، عاشق آن لحضه طوفانيم دلخوش گرماي كسي نيستم، آمده ام تا تو مرا بسوزانيم آمده ام با عطش سال ها، تا تو كمي عشق بنوشانيم ماهي برگشته زدريا شدم، تا تو بگيري و بميرانيم خوب ترين حادثه ميدانمت، خوب ترين حادثه مي دانيم؟! حرف بزن ابر مرا باز كن، دير زمانيست كه بارانيم حرف بزن، حرف بزن، سال هاست تشنه يك صحبت طولانيم تا به كجا مي كشيم خوب من، تا نكشاني به پريشانيم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 20:12 توسط مهراور |
|
|
اگر عشق را بفهمی درک درد عشق آسان تر می شود.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:3 توسط مهراور |
|
|
فکر کنم در راستای این تکاپوها و در این دل تنگی ها ی پوچ و بی معنی دیگه کاری با...
حالا دوست یا عشق یا هر چی که نامت است، من دیگه بریدم از انتظار همیشه متنفر بودم و هستم حال روحی خوبی هم ندارم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 19:23 توسط مهراور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|