![]() |
![]() |
|
|
بيداد عشق شکوه ها دارم من از بيداد عشق از خدای عشق ،خواهم داد عشق حيـله ها ،دلـبر کند در کـار عشق کاين ،نوآموز است وآن استادعشق اين عـروس پير دهـر ،افسون کـند تا کشد در دام ،صـد داماد عشـق آزمودم ای دريغ از جهل خويـش اين دل چون شيشه با پولاد عشق روی آسايش به رويم بسته شد تا دل ديوانه شـد معـتاد عشق شـد اسير دانه غـم ، مـرغ دل دام خود گسترد ، چون صياد عشق آتش عشق شعله ها بر سينه زد پر طنين شد عالم از فرياد عشق جان شيرين را به آتش می کشد يـاد آن نـا مهربـان و يـاد عشـق کــند بنيـادم ، خدايـا هـمتـی بر کنم تا زين جهان، بنياد عشق ايـن دل ديـوانـه را آخر بسـوز تا بگيری دادت از بيداد عشق
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1:12 توسط مهراور |
|
|
او راست گفت عشق خوبان آتش است سخت می سوزاند اما دلکش است من کجا و ترک آن مهوش کجا؟ دل کجا و پرهیز از این آتش کجا؟ شادمانم گرچه، در این آتشم روز و شب می سوزم ، اما دلخوشم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 12:45 توسط مهراور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|