تبليغاتX
بگذار و بگذر

همیشه سبز می خشکد  
همیشه ساده می بازد
همیشه لشکر اندوه
به قلب ساده می تازد
من آن سبزم که رستن را
تو آخر بردی از یادم
چه ساده هستی خود را
به باد سادگی دادم
به پاس سادگی

به پاس سادگی در عشق
درون خود شکستم زود
دریغا سهم من از عشق
قفس با حجم کوچک بود

درونم ملتهب از عشق
برونم چهره ای دم سرد
ولی از عشق باختن را
غرور من مرمت کرد
به غیر از "دوستت دارم"
به لب حرفی نشد جاری
ولی غافل که تو خنجر
درون آستین داری

طلوع اولین دیدار غروب شام آخر بود
سرانجام تو و عشقت
حدیث پشت و خنجر بود.

* مسعود هوشمند*

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:31  توسط مهراور | 

گفتی بریم

گفتم میریم

گفتی قربون چشات بشم

گفتم نگو

میخواستی با جریان

 هوا به من برسی

گفتم نمیشه

هوا نمیتونه تو رو به من برسونه

گفتی پس چه کنیم

گفتم خودم میام تا به هم برسیم

خیلی هم خوب بودی

eshgh.JPG

اینجا یا(روی عکس کلیک کن)

ولی بی سر و پا نبودی که

تو همیشه عشق من می مونی

همیشه

میدونم تنهایم نمیگذاری

هر چند در سکوت تنهایی هایت

با اینکه گفتی برای همیشه

"بدرود "

 باورت نکردم

میدونم که این بازی با کلمات  بود

کلماتی که نمیدونستی عمل کردن بهش

بدینگونه دشوار می شود.

میدونم خیلی تنهایی

من هم به تو نیاز دارم

میدونم تو هم...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 15:39  توسط مهراور |