تبليغاتX
بگذار و بگذر

فکر میکنم

نه شنیدم

 خیلی تنهایی

خودت را از همه کنار کشیدی

تنهایی و بدون عشق مورد نظر سر کردن،  آخر جهنمه...

آخه چرا با خودت اینجور میکنی؟

حالا من به دَرَک

نمیگم که باز آی

چون از رسیدن

 به

 پوچی می ترسی

ولی دلم برات تنگ شده جونم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 2:1  توسط مهراور | 

از یاد بردنت چه دشوار است

از تمام دنیا بدور

یادش در سرم دور میزند

شاید میدونی چرا نمیتونم این عشق را فراموش کنم

شایدم نه

از ترس به پوچی رسیدن، کتاب عشقمون را بستی!

ولی حیف بود

چنان روز و حالی، دست نیافتنی ست

ای کاشک من هم میتونستم تو را فراموش کنم

هر قدر فکر کنم،

 ولی باز در آخرِ فراموشی هایم، یادت اون ته دلم

کور سویی دارد

که شعله آتشی سهمگین و سوزان به جانم میزند

گفتی بدون هیچ چرا و آیا

هیچی نپرس و

 تمومش کنیم

قبول کردم و دل به آتش زدم

ولی چه بد کردم، خیلی بد...

 تصمیم داشتم عذابت دهم

اما از من چنین کاری بر نیامد

میدونی چرا؟!!!!!!!

آها پس چرا امروز اینقدر به یادت بودم؟!!!!!!

قرار شد یکدیگر را فراموش کنیم

آیا تو، تونستی من را ازدل خود بیرون برانی؟

Bild/Foto Auf dem Schauinsland, Schwarzwald

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 2:42  توسط مهراور |