تبليغاتX
بگذار و بگذر

 هروقت دلم می گیره خیره میشم به عکست.وقتی تو مه تردید گم می شم یاد حرفات می افتم.حرفات و از صندوقچه مغزم می کشم بیرون به صدات گوش میدم.گاهی فکر می کنم نیاز به پناه گاهی دارم که بهش پناه ببرم.
یاد تو خاطره تو پناه گاه امن من میشه، وقتی به تو فکر میکنم از همیشه بهترم،همیشه.

اشک می ریزم به گمانم اندوهم شسته می شود. چشمانم را می بندم تورا می بینم باز می کنم تو را می بینم وقتی در اعماق سکوت شب هستی نفست را برای من بفرست. شب از نیمه گذشته بهت شب بخیر نگفتم، تو را در کنارم احساس می کنم همیشه و همه جا.

Resize of 1394391-0d68765a948f651e.jpg

دلم  میخواهد بوسه ای بر گونه هایت بنشانم
و به آن چشمانت تا ابد خیره بمانم
دلم میخواهد کنار تو و در اطراف تو باشم
عشق تو هرگز دلم را ترک نخواهد کرد
رایحه ات در هوا پخش است
تو را می بویم می بوسم و میخوابم
                                          "جبران خلیل جبران"

دلم برات خیلی تنگه، چون عشقت تا مغز استخوانم وارد شده

هوایت شب و روز برایم نگذاشته

چرا؟

همین بود تا همیشه، گفتن هایت!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 23:13  توسط مهراور | 
.

امروز درست 

 یک ماه و

۱۰ روزه و

چند ساعته که ندیدمت...

اي خــــــــــــــدا

 آنکه در تنهاترين تنهايي ام

 تنهاي تنهايم

 گذاشت....

 در تنهاترين

تنها ييش

 تنهايی تنهايش نگذار...

Ba to va bi to.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:21  توسط مهراور | 

 

میدونی این عکس نماد از چی است؟

 یا چه چیزی رو به یادت میاره!

161036820_dd50ce43dc_m.jpg

برای من از همون شبی که خیلی از نگفته ها گفته شد و راز هایی که مگو بود شکافته و گفتی و روی مغزم ریخته شد. البته هنوز هم نکات خاموش و... در آن باقیست. و تو هنوز گرفتار و مشغولی...

159305874_087b4556e2_m.jpg

این جشنی بسیار زیبا با تنوع رنگهایی که دوستشون دارم را برایم زنده میکند. همونجایی که دلی خوش و آرام از هر گونه نا آرامی وجو داشته باشد.

151461178_0e6c15a427_m.jpg 

این چند روزه یکی از کتابهایی که برایم خریدی رو خوندم و خیلی نکته های زیبایی را در دنیای نویسندگی فرا گرفتم. نه اینکه بگم کتاب آموزش نویسندگی است ها، نه ولی خیلی راحت فهمیدم که چه جوری آدم باید بنویسه دیگه...

و در آخر باید بگم وای خدای من من چقدر تو رو دوست دارم، تو رو ها  

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 17:56  توسط مهراور |