![]() |
![]() |
|
|
هروقت دلم می گیره خیره میشم به عکست.وقتی تو مه تردید گم می شم یاد حرفات می افتم.حرفات و از صندوقچه مغزم می کشم بیرون به صدات گوش میدم.گاهی فکر می کنم نیاز به پناه گاهی دارم که بهش پناه ببرم. اشک می ریزم به گمانم اندوهم شسته می شود. چشمانم را می بندم تورا می بینم باز می کنم تو را می بینم وقتی در اعماق سکوت شب هستی نفست را برای من بفرست. شب از نیمه گذشته بهت شب بخیر نگفتم، تو را در کنارم احساس می کنم همیشه و همه جا.
دلم میخواهد بوسه ای بر گونه هایت بنشانم دلم برات خیلی تنگه، چون عشقت تا مغز استخوانم وارد شده هوایت شب و روز برایم نگذاشته چرا؟ همین بود تا همیشه، گفتن هایت!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 23:13 توسط مهراور |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:21 توسط مهراور |
|
|
میدونی این عکس نماد از چی است؟ یا چه چیزی رو به یادت میاره!
برای من از همون شبی که خیلی از نگفته ها گفته شد و راز هایی که مگو بود شکافته و گفتی و روی مغزم ریخته شد. البته هنوز هم نکات خاموش و... در آن باقیست. و تو هنوز گرفتار و مشغولی...
این جشنی بسیار زیبا با تنوع رنگهایی که دوستشون دارم را برایم زنده میکند. همونجایی که دلی خوش و آرام از هر گونه نا آرامی وجو داشته باشد.
این چند روزه یکی از کتابهایی که برایم خریدی رو خوندم و خیلی نکته های زیبایی را در دنیای نویسندگی فرا گرفتم. نه اینکه بگم کتاب آموزش نویسندگی است ها، نه ولی خیلی راحت فهمیدم که چه جوری آدم باید بنویسه دیگه... و در آخر باید بگم وای خدای من من چقدر تو رو دوست دارم، تو رو ها
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 17:56 توسط مهراور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|