![]() |
![]() |
|
|
چه حرفهایی که نزدیم.
یادته، چه قول و قرار هایی که برای دیدارمون با هم نگذاشتیم. یادته، چقدر گفتیم که با هم میریم لب دریا و قدم میزنیم و دنبال هم می دویم. یادته، اون لباسی که برام خریده بودی و خودت میخواستی تنم کنی؟ و حالا که من دارم تنهای تنها میام تو رفتی و من موندم و خاطراتم... تو پشتت رو به من کردی و خیلی وقته بدون خبر رفتی... و در آخر مثل خودت میگم ... .......... .....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 21:20 توسط مهراور |
|
|
درود بر تو:
حالت خوبه؟! تا لب دریا رفتم که در یابم ولی مانند همیشه در حال جنگ با خود به سر می برم فرار از احساسات بیخودی که بخرج دادم یا بهتره بگم احساسات احمقانه ام و بی حاصل شدن آن بله نتیجه این بود که بی خبر گذاشتیم و رفتی من رو تنها گذاشتی و رفتی بدون هیچ دلیل عاقلانه ای من رو گذاشتی و رفتی یادته «هنوز؟» پرسیدن های من؟ و «همیـــــشه» پاسخ دادن های تو؟ وقتی که با اضافه کردم « م » در آخر نامم، برای خودت خواندیم بارها برایت میل نوشتم و پاک کردم بارها شماره تلفت رو گرفتم و قطع کردم بار ها تصمیم گرفتم که ... آخ... ولش کن فقط بدون که خیلی بی معرفتی آره تو بیشتر از خیلی... خدا نگهدارت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 19:6 توسط مهراور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|